انعام

گفت: « از این مکمل‌ها بریزم؟ خیلی خوب است، کار بنزین سوپر را می‌کند. بهتر هم هست». مارک آن را نشان می‌داد که آمریکایی است. من که بدون عینک چیزی به چشمم نمی‌خورد. خودش شیلنگ بنزین را از من گرفت و با فشارِ آن ماس ماسَک، ورود بنزین را یکسره کرد و رفت سراغ مکمل.

هفده هجده‌ساله می‌نمود. پاچه‌های تازده‌ی شلوار گشادش، با یونیفرمی که به تن داشت، با آدم‌بزرگ‌های آن پمپ‌بنزین، شباهت خنده‌داری پیداکرده بود. شاید جایگزین پدر یا برادر بزرگ‌ترش بود. قیافه معصومش با آن لباسِ گشاد و صورت خندان و جملات مؤدبانه، در ذهنم نشسته است.

کارش که تمام شد، حساب کرد. یادم نیست چه رقمی را گفت. حدود هشتاد و خرده‌ای بود. دوتا پنجاه‌تومانی به او دادم و منتظر دریافت بقیه‌اش نشدم و نشستم و استارت زدم و از پمپ‌بنزین خارج شدم.

این را هم بگویم که چند روز قبل سوار تاکسی شدم. تاکسی که نبود. از این سیستم جدید حمل‌ونقل شهری تهران که از طریق موبایل می‌توانی ماشین‌هایی را که در سیستم اسنپ ثبت‌شده‌اند را برای رفتن به مقصد استفاده کنی. هزینه‌اش کمتر از تاکسی‌تلفنی‌های معمول است. این سیستم ماشین شخصی‌هایی را که مسافرکشی می‌کنند را سامان داده است.

جوان بیست‌ساله‌ای بود. سلام‌علیک مؤدبانه و گرمی کرد. در طول راه جواب سؤالات من را در مورداستفاده از این سیستم، واضح و باحوصله می‌داد. معلوم بود که این کارِ اصلی‌اش نیست. کوششی برای پوشش بخشی از هزینه‌های درس وزندگی‌اش بود. موقع پیاده شدن مابقی پول را از او نگرفتم. خیلی تعارف کرد گفتم نرخ مسیری که آمدید بیش از این است. خدا نگهدار گفتم و پیاده شدم.

ادامه نوشته

کُما

 

سه شبانه‌روز است که در بیمارستان قائم به حالت کُما افتاده. یک نوع تومور مغزی تشخیص داده‌اند. مثل یک خواب معمولی می‌ماند، اما نمی‌شود او را بیدار کرد. بیدار نمی‌شود؛ دکترها گفته بودند این کما از نوع نباتی پایدار است. ذهنش ممکنست کار کند. اگر ذهنش بیدار باشد و به کار بیفتد، در این سه شبانه‌روز فرصتی است که سِیر کند به سال‌های دورِ دور. سال‌های خوبِ نوجوانی، سال‌های خوبِ بی‌خیالی، سال‌های خوبِ دوست داشتن‌ها.

کلاس پنجم طبیعی دبیرستان دخترانه فروغ، سال‌های پنجاه ‌تا پنجاه ‌وسه؛ روپوش ارمک می‌پوشید، موهایش را که مادرش بافته بود، روی شانه‌هایش می‌انداخت او کتاب‌هایش را زیر سینه‌اش می‌گرفت و از کنار پیاده‌رو، بی‌آنکه شتاب داشته باشد، سرش را پائین می‌انداخت و نگاهش از روی کسی رد نمی‌شد وبی آنکه به کسی نگاه کند، به‌طرف گنبد سبز در خیابان خاکی، جائیکه دبیرستان جدید فروغ ساخته‌شده بود، راهش را ادامه می‌داد. مدرسه‌اش و همکلاسی‌هایش را بسیار دوست می‌داشت.

 

ادامه نوشته

فراموشی

 

این فاصله طولانی در ننوشتن مرا اذیت می‌کند. خاطره تازه‌ای در نظرم نمی‌آید. فراموشی که به سراغم آمده علت اصلی آنست. حافظه دور هم گره‌گشا نیست. حافظه نزدیک که خاطره نمی‌شود. این وضعیت کلافه‌ام کرده است.

از دکتر مغز و اعصاب وقت گرفتم. چه وقت‌های طولانی میدهند این دکترها. مثل اینکه وضع همه خراب است. منشی سه هفته بعد نوبت داد. اسم دکتر را فراموش کرده ام، در خیابان فرح بود. اسم جدیدش سهروردی‌ است. بیش از 15 نفر نشسته بودند. جوان‌تر‌ها هم جزو مریض‌ها بودند. مشکل آنها حتما فراموشی نبود. هزار و یک مسئله دارد این ذهن، این اعصاب در این روزها.

منشی، مرد جا افتاده‌ای بود و نوبت تلفنی را تیک میزد و نوبت حضور میداد. دوساعت نشستن سرِ شاخش بود. جای خالی پیدا کردم و کنار پنجره نشستم. مجله تبلیغاتی روی میز را ورق زدم و دوباره سر جایش گذاشتم. نزدیک غروب بود. یک تلویزیون در گوشه اتاق به بلندی گذاشته بودند، برنامه پخش می‌کرد، کسی به‌طور ممتد نگاهش نمی‌کرد.

بعد از من دو تا خانم وارد شدند. منشی در قفسه‌های پشت سرش در ردیف پرونده‌ها چندبار گشت تا بالاخره پوشه را بیرون آورد و در نوبت قرار داد. کنار من جای خالی بود، هر دو نشستند. بنظر مادر دختر بودند. مادر سن و سالش از من بیشتر بود. همراهش حدود پنجاه، شصت ساله می‌نمود. با خنده شیرینی روی صورتش و چشمهای آبی و موهایی که از روسری بیرون افتاده بود و سفیدی‌هایش بیشتر از رنگ طلایی دیده می‌شد.

 

 

ادامه نوشته